امیرحسین و نیلا

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿۵۱﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ ﴿۵۲﴾
و همانا نزدیک است کافران هنگامی که قرآن را می‌شنوند، با [نگاه‌ها و] چشم‌هایشان تو را به زمین بزنند و می‌گویند: او مجنون است؛ حال آن‌که قرآن [یا پیامبر]جز اندرزی برای جهانیان نیست.
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

من و خواهرم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 22 مهر 1396 | 13:54 | نویسنده : سیما |
تابستون که گذشت تصمیم گرفتیم بریم مسافرت،اولش گفتن بریم شمال ولی بعداً تصمیم بر این شد که یکی از شهر های استان خودمون و بریم...
این طور شد که رفتیم کلات نادر.
ظهر فکر کنم ساعتای 2، 3 بود که راه افتادیم به سمت مشهد که از اونجا بریم کلات نادر.
از مشهد که به سمت کلات نادر می رفتیم دیگه هوا تاریک شده و بود و جاده هم اولش خیلی پیچ و خم داشت و همچنین آسمون پرستاره و زیبایی هم بالای سرش.
اینم نیلا و امیرحسین در مسیر رفتن به کلات نادر








امیرحسین عاشق برق و لامپ












روز بعد اولین مکان دیدنی که رفتیم اینجابود...


موزه ی زیبایی بود و من از تمامش تقریبا عکس گرفتم
جای همه دوستان خالی












نیلا جون که اینقدر خسته بود همون جا خوابید




































بازارچه ای که داخل موزه راه اندازی کرده بودن


کاخ خورشید قبل از مرمت


کاخ خورشید

[img:]









نمایی زیبا از صحن کاخ


وقتی که امیرحسین چشمش به آب می افته
اولش یواش یواش ولی به بعد دیگه شلوارش و بالا می زنه و اصل کارش شروع میشه







[img:]



اون روز آبشار کلات نادر هم رفتیم که چون خیلی وحشتناک بود راهمون و نصفه و نیم کاره رها کردیم البته واسه رفتن فقط من و عموحمید و امیرحسین و بابای امیرحسین رفتیم بقیه همون اول از اومدن منصرف شدن.
واسه ی رفتن به آبشار باید از چند نردبان بلند بالا می رفتیم اولین نردبوناش خوب بودن ولی بعد از اون نردبوناش بلند و بلند تر میشدن و حتی کمی هم شیب نداشت انگار از دیوار بالا می رفتیم.
من که از همون نیمه کار برگشتم بقیه هم دیگه نرفتن و اوناهم برگشتن




نیلا جون توی باغ همون مکان






ساعتای 4 و 5 از کلات نادر خارج شدیم و راه افتادیم به سمت مشهد و ناهار و یا بهتر بگم همون عصرونه رومشهد خوردیم...
اتفاقا همون شب خونواده دایجان مهدی که داشتن از مسافرت شمال برمی گشتن اومدن مشهد،البته نزدیکای صبح رسیدن و وقتی صبح بیدار شدیم دیدیمشون.
و صبح همون روز بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم تا بریم حرم...
دختردایی ها که آماده شدن واسه رفتن به حرم مطهر








حرم امام رضا(ع)














و اینم زیباترین عکس پستمون.






یا علی.......التماس دعا
✍️ تایید و انتشار مطلب
✍️ تایید و انتشار مطلب
✍️ تایید و انتشار مطلب
✍️ تایید و انتشار مطلب
✍️ تایید و انتشار مطلب
✍️ تایید و انتشار مطلب
✍️ تایید و انتشار مطلب
مسافرت تابستونی به کلات نادر
✍️ تایید و انتشار مطلب


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 16:00 | نویسنده : سیما |
تابستون که گذشت تصمیم گرفتیم بریم مسافرت،اولش گفتن بریم شمال ولی بعداً تصمیم بر این شد که یکی از شهر های استان خودمون و بریم...
این طور شد که رفتیم کلات نادر.
ظهر فکر کنم ساعتای 2، 3 بود که راه افتادیم به سمت مشهد که از اونجا بریم کلات نادر.
از مشهد که به سمت کلات نادر می رفتیم دیگه هوا تاریک شده و بود و جاده هم اولش خیلی پیچ و خم داشت و همچنین آسمون پرستاره و زیبایی هم بالای سرش.
اینم نیلا و امیرحسین در مسیر رفتن به کلات نادر








امیرحسین عاشق برق و لامپ












روز بعد اولین مکان دیدنی که رفتیم اینجابود...


موزه ی زیبایی بود و من از تمامش تقریبا عکس گرفتم
جای همه دوستان خالی












نیلا جون که اینقدر خسته بود همون جا خوابید




































بازارچه ای که داخل موزه راه اندازی کرده بودن


کاخ خورشید قبل از مرمت


کاخ خورشید

[img:]









نمایی زیبا از صحن کاخ


وقتی که امیرحسین چشمش به آب می افته
اولش یواش یواش ولی به بعد دیگه شلوارش و بالا می زنه و اصل کارش شروع میشه







[img:]



اون روز آبشار کلات نادر هم رفتیم که چون خیلی وحشتناک بود راهمون و نصفه و نیم کاره رها کردیم البته واسه رفتن فقط من و عموحمید و امیرحسین و بابای امیرحسین رفتیم بقیه همون اول از اومدن منصرف شدن.
واسه ی رفتن به آبشار باید از چند نردبان بلند بالا می رفتیم اولین نردبوناش خوب بودن ولی بعد از اون نردبوناش بلند و بلند تر میشدن و حتی کمی هم شیب نداشت انگار از دیوار بالا می رفتیم.
من که از همون نیمه کار برگشتم بقیه هم دیگه نرفتن و اوناهم برگشتن




نیلا جون توی باغ همون مکان






ساعتای 4 و 5 از کلات نادر خارج شدیم و راه افتادیم به سمت مشهد و ناهار و یا بهتر بگم همون عصرونه رومشهد خوردیم...
اتفاقا همون شب خونواده دایجان مهدی که داشتن از مسافرت شمال برمی گشتن اومدن مشهد،البته نزدیکای صبح رسیدن و وقتی صبح بیدار شدیم دیدیمشون.
و صبح همون روز بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم تا بریم حرم...
دختردایی ها که آماده شدن واسه رفتن به حرم مطهر








حرم امام رضا(ع)














و اینم زیباترین عکس پستمون.






یا علی.......التماس دعا
✍️ تایید و انتشار مطلب


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 16:00 | نویسنده : سیما |
تابستون که گذشت تصمیم گرفتیم بریم مسافرت،اولش گفتن بریم شمال ولی بعداً تصمیم بر این شد که یکی از شهر های استان خودمون و بریم...
این طور شد که رفتیم کلات نادر.
ظهر فکر کنم ساعتای 2، 3 بود که راه افتادیم به سمت مشهد که از اونجا بریم کلات نادر.
از مشهد که به سمت کلات نادر می رفتیم دیگه هوا تاریک شده و بود و جاده هم اولش خیلی پیچ و خم داشت و همچنین آسمون پرستاره و زیبایی هم بالای سرش.
اینم نیلا و امیرحسین در مسیر رفتن به کلات نادر








امیرحسین عاشق برق و لامپ












روز بعد اولین مکان دیدنی که رفتیم اینجابود...


موزه ی زیبایی بود و من از تمامش تقریبا عکس گرفتم
جای همه دوستان خالی












نیلا جون که اینقدر خسته بود همون جا خوابید




































بازارچه ای که داخل موزه راه اندازی کرده بودن


کاخ خورشید قبل از مرمت


کاخ خورشید

[img:]









نمایی زیبا از صحن کاخ


وقتی که امیرحسین چشمش به آب می افته
اولش یواش یواش ولی به بعد دیگه شلوارش و بالا می زنه و اصل کارش شروع میشه







[img:]



اون روز آبشار کلات نادر هم رفتیم که چون خیلی وحشتناک بود راهمون و نصفه و نیم کاره رها کردیم البته واسه رفتن فقط من و عموحمید و امیرحسین و بابای امیرحسین رفتیم بقیه همون اول از اومدن منصرف شدن.
واسه ی رفتن به آبشار باید از چند نردبان بلند بالا می رفتیم اولین نردبوناش خوب بودن ولی بعد از اون نردبوناش بلند و بلند تر میشدن و حتی کمی هم شیب نداشت انگار از دیوار بالا می رفتیم.
من که از همون نیمه کار برگشتم بقیه هم دیگه نرفتن و اوناهم برگشتن




نیلا جون توی باغ همون مکان






ساعتای 4 و 5 از کلات نادر خارج شدیم و راه افتادیم به سمت مشهد و ناهار و یا بهتر بگم همون عصرونه رومشهد خوردیم...
اتفاقا همون شب خونواده دایجان مهدی که داشتن از مسافرت شمال برمی گشتن اومدن مشهد،البته نزدیکای صبح رسیدن و وقتی صبح بیدار شدیم دیدیمشون.
و صبح همون روز بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم تا بریم حرم...
دختردایی ها که آماده شدن واسه رفتن به حرم مطهر








حرم امام رضا(ع)














و اینم زیباترین عکس پستمون.






یا علی.......التماس دعا


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 16:00 | نویسنده : سیما |
ايران به سوگ نشست....................................................................






🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 | 16:24 | نویسنده : سیما |
پاییز و پاییزبرگ درخت میریزه...























خدااااااااااااچه ذوقی کرده



































خدایا شکرت


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 آبان 1396 | 12:52 | نویسنده : سیما |
چند دقیقه پیش که امیرحسین این جا بود الهام داشت آماده میشد تا بره دانشگاه ،امیرحسین هم مدام میومد پیش من و می گفت دارم میرم دانشگاه درس بخونم
منم می گفتم خب خوبه تو برو دانشگاه درس بخون من میرم مهد کودک
بعد عکس های مهد کودکش و آوردم و بهش می گفتم وای چه قدر مهد کودک کیف میده با ماهان و آزین و...
کم کم نظرش برگشت و گفت نخیرم خودم می خوام برم مهد کودک منم می گفتم نه شما باید بری دانشگاه و من برم مهد کودک
و این داستان همچنان ادامه داشت...







[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 آبان 1396 | 13:42 | نویسنده : سیما |


















[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 آبان 1396 | 13:23 | نویسنده : سیما |
سلام دوستای خوبم
یه مدتیه که من واسه ی پست گذاشتن دیگه وارد وبلاگ نمیشم چون اصلا فرصت نمیشه و همین پست گذاشتن ها هم بین وقتای استراحتم سعی میکنم باشه...
امشب وقتی وارد وبلاگ شدم با کلی نظر تایید نشده مواجه شدمکه نشونه ی پر از لطف و محبت شما عزیزانه و از یه طرف شرمنده شما دوستان که نظراتتون و دیر پاسخ دادم همین الانم چندتایی رو بیش تر نتونستم پاسخ بدم انشاالله سر فرصت(بعد کنکور دیگه انشاالله)به همه نظرات پاسخ داده میشه...
شوخی کردم،اگه بشه و مامان فریبا حوصله کنن مدیریت و می سپرم به ایشون که البته گمون نمیکنم...
خاله اگه این پست و می بینید نخندین یکم شرایط درک کنین خب
.
.
.
.
اینم نشونی از محبتای شما عزیزان


تا جایی هم که بشه سعی می کنم به تک تکتون سر بزنم و این همه مهربونی شما رو جبران کنم
دوستون داریم
شبتون بخیر




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 آبان 1396 | 22:33 | نویسنده : سیما |
دخملی درسخون ما






اینا هم از مهارت هایی که دخترخاله چند وقته یاد گرفته ولی چون عکسی نداشتم واسه همین یه کوچولو دیرتر گذاشتم
عکس های جلو یکم تار شدند








عکس آخر هم یه عکس خیلی خوشمزه از دخترخاله جووونم





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 آبان 1396 | 22:27 | نویسنده : سیما |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد