گل پسرم امیرحسینگل پسرم امیرحسین، تا این لحظه 3 سال و 11 ماه و 9 روز سن دارد
ناز دخترم بهارناز دخترم بهار، تا این لحظه 1 سال و 11 ماه و 21 روز سن دارد

امیرحسین و نیلا یه دنیا عشق

دو کودک💗یه دنیا عشق💗

شیرین جون

نیلا جون دخترخاله شیرین من   ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ الهی همیشه بخندی دخترخاله مهربونم     ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️                 فِنچول دختر خالشه         ‏ لحظه ها، پرندگان مهاجری هستند که هرگز به آشیانه باز نمی‌گردند لحظه ها را دريابيم... شبتون خدایی     ...
7 اسفند 1396

هنرمندی های خانوم 💐 گل

سلام به دخترخاله جونم که این چند وقته که رفته مشهد و برگشته یه عاااالمه هنرمندی های جدیدی رو یاد گرفته... ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ اینم یه نمونه اش نیلا جون یاد گرفته و می تونه روی پاهاش بایسته و حتی دو سه قدمی رو هم راه میره ️               و اینم خواهر و برادر Lovely                 و اما عکسای به جا موندنی از شب یلدا دلم نیومد با اینکه دیر شده ولی نزارمشون                       ...
22 بهمن 1396

تولد یک سالگی نیلاجون

تولد نیلا جون پنج شنبه شب خونه مامانی و آقاجان   ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️ ️                     انگولک کاری                         تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی                       ...
16 بهمن 1396

بدون عنوان

سلام نيلا جون ️ ️ تولدت مبارک دخترخاله مهربونم و اینم لباس شب تولد دخترخاله نازنین خودم که خاله اعظم برای نیلا جون بافتن مبارکت باشه نیلا گلی ️ ️ خوشگل خانوم بغل پدر بزرگ مهربون اینم دو عدد فِنچول بغل خاله اعظم مهلبون تولد یک سالگی خانوم کوچولو ...
12 بهمن 1396

مسافرت تابستونی

تابستون که گذشت تصمیم گرفتیم بریم مسافرت،اولش گفتن بریم شمال ولی بعداً تصمیم بر این شد که یکی از شهر های استان خودمون و بریم... این طور شد که رفتیم کلات نادر. ظهر فکر کنم ساعتای 2، 3 بود که راه افتادیم به سمت مشهد که از اونجا بریم کلات نادر. از مشهد که به سمت کلات نادر می رفتیم دیگه هوا تاریک شده و بود و جاده هم اولش خیلی پیچ و خم داشت و همچنین آسمون پرستاره و زیبایی هم بالای سرش. اینم نیلا و امیرحسین در مسیر رفتن به کلات نادر امیرحسین عاشق برق و لامپ روز بعد اولین مکان دیدنی که رفتیم اینجا بود... موزه ی زیبایی بود و من از تمامش...
26 آبان 1396

من می خوام برم دانشگاه

چند دقیقه پیش که امیرحسین این جا بود الهام داشت آماده میشد تا بره دانشگاه ،امیرحسین هم مدام میومد پیش من و می گفت دارم میرم دانشگاه درس بخونم منم می گفتم خب خوبه تو برو دانشگاه درس بخون من میرم مهد کودک بعد عکس های مهد کودکش و آوردم و بهش می گفتم وای چه قدر مهد کودک کیف میده با ماهان و آزین و... کم کم نظرش برگشت و گفت نخیرم خودم می خوام برم مهد کودک منم می گفتم نه شما باید بری دانشگاه و من برم مهد کودک و این داستان همچنان ادامه داشت ...           ...
17 آبان 1396